#الهه_شرقی_پارت_625

كيميا نتوانست خنده اش را مهار كند و با صداي بلند خنديد. رابين كه از خنده كيميا جرأتي يافته بود، نفسي تازه كرد و ادامه داد:

- مي دوني پدر خيلي اصرار داره كه من زودتر ازدواج كنم و هر بار با من تماس مي گيره يا مي بينمش حسابي سؤال پيچم مي كنه. منم مي خواستم خيالش رو راحت كنم.

- واقعاً تو فكر نكردي كه بايد من رو هم در جريان بذاري؟

- همون قصد رو هم داشتم ولي راستش فرصت مناسبي پيش نيومد. مي خواستم قبل از اين كه به ايران بري حرفامو بهت بگم، اما جرأتش رو نداشتم.

- من اينقدر وحشتناكم؟

- وحشتناك نه، بد اخلاق. حالا خدا رو شكر كه به لطف آقا نادر فرصتي پيش اومد و من حرفامو زدم.

- ولي من كه هنوز از تو چيزي نشنيدم.


romangram.com | @romangram_com