#الهه_شرقی_پارت_628

كيميا به چشمان رابين خيره شد و معصوميت نگاه او به شدت دلش را لرزاند. اين بدترين پيشنهادي بود كه ممكن بود بشنود. چطور مي توانست دوباره براي رابين همه چيز را توضيح دهد و از موانع بزرگي كه بر سر راهشان هست صحبت كند؟ شايد بهتر بود شروع نشده به اين قصه پايان مي داد. اما وقتي دلش به اين كار هيچ رضايتي نداشت چگونه؟ باز نگاهش با چشمهاي منتظر و بي قرار رابين برخورد كرد و گفت:

- مي دوني رابين، قضيه به اين سادگي كه تو فكر مي كني نيست.

- مي فهمم مي خواي بگي حتماً بايد بهت فرصت بدم تا فكر كني.

- نه من اينو نمي گم.

- پس چي؟ نكنه تو هنوزم به من اطمينان نداري؟

- اين چه حرفيه رابين؟

- مسأله ي ديگه اي هم هست؟


romangram.com | @romangram_com