#الهه_شرقی_پارت_585
درست وقتي كه روي اولين پله ايستاد، چشمش به در نيمه باز اتاقي افتاد و نور سرخرنگي كه از روزنه در به بيرون مي تابيد توجهش را جلب كرد. بي اختيار به سوي در كشيده شد و آن را كاملاً گشود. لحظه اي مكث كرد تا چشمش كاملاً به نور كم اتاق عادت كند. بعد به آرامي داخل اتاق شد، نگاهي به اطرافش انداخت. اينجا مسلماً اتاق خواب رابين بود. اتاق خواب مجلل رابين در اولين نگاه او را مبهوت كرد. روي تخت نشست و با دقت به اطرافش نگاه كرد. درست در بالاي تخت، قاب بزرگي با تصوير يك زن قرار داشت كه كيميا احساس كرد ناخواسته مجذوب نگاه دلنشينش ميشود. چشمان آبي زن و بي قراري نگاهش آنقدر آشنا بود كه بي هيچ شكي مي توانست حدس بزند كه او مادر رابين است. زيبايي و ملاحت زن چنان آشكار بود كه عكس را زنده جلوه مي داد.
كيميا بي اختيار به تصوير زن لبخند زد و نگاه جستجو گرش را به زواياي ديگر اتاق دوخت. روي ميز كنار تخت، چند قاب عكس توجه اش را به خود جلب كرد. دستش را پيش برد و اولين قاب را برداشت و از ديدن تصوير سياه قلم خودش درون قاب ناخودآگاه لبخند زد.
دو قاب بعدي هم تكرار همان تصوير اول به گونههاي مختلف بود. زير لب زمزمه كرد، ((ديوونه!)). در همان حال دسته اي كاغذ از پشت قابها سر خورد و روي زمين افتاد. كيميا كاغذها را برداشت و كنجكاوانه آنها را ورق زد. روي هر برگه قسمتي از لباسي طراحي شده بود كه او آن شب به تن داشت و نهايتاً روي آخرين صفحه، تصوير كاملي از لباسش را ديد. روي تمام كاغذها تاريخ نوشته شده بود و كيميا از مقايسه تاريخ اولين طرح با آخرين طرح متوجه شد كه رابين براي طراحي لباسش يك ماه تمام وقت صرف كرده است. در همان حال احساس كرد به تدريج عصبانيتش بابت تأخير رابين فروكش مي كند و ديگر هيچ دلخوري از او ندارد. لبخندي از سر رضايت زد و همانطور كه برمي خاست براي قاب عكس رابين كه از روي ديوار مشتاقانه نگاهش مي كرد شكلك در آورد. اما درست در همان لحظه صدايي غافلگيرش كرد:
- اصلاً اميدوار نبودم منتظرم مونده باشي.
كيميا سرش را بالا آورد و رابين را در آستانه در ديد كه به رويش لبخند مي زد. براي لحظه اي آرزو كرد كه رابين تازه رسيده باشد و بعد در حالي كه به چهره درهم او لبخند مي زد پرسيد:
- رسونديش؟
رابين سر به زير انداخت و با حالتي شرمنده گفت:
romangram.com | @romangram_com