#الهه_شرقی_پارت_584
كيميا دچار ترديد شد و با خود انديشيد كه آيا واقعاً رابين باز مي گردد؟ براي لحظه اي تصميم گرفت با الين برود. تقريباً اطمينان ذاشت كه اريكا به هر وسيله ي ممكن رابين را در آپارتمانش نگه مي دارد. اما احساس خاصي مانع از رفتنش مي شد. با خود فكر كرد، (( نهايتش اينه كه تنها مي رم.)) بعد رو به الين كرد و گفت:
- برو عزيزم. من خودم ميام.
- اگر تنهايي مي خواي برگردي منتظرت مي مونم.
- نه. رابين حتماً منو مي رسونه.
الين لحظه اي با ترديد به او نگاه كرد و كيميا به خوبي حرفش را از نگاهش درك كرد. حتي الين هم از بازگشت رابين مطمئن نبود. با الين حال كيميا لبخند اطمينان بخشي زد و گفت:
- برو خيالت راحت باشه. من تنها نمي مونم.
كيميا مجدداً به ساعتش نگاه كرد و ببا خود فكر كرد شايد بهتر باشد به توصيه اريكا عمل كند. آن طور كه رابين گفته بود آپارتمان اريكا تا منزل رابين چندان فاصله اي نداشت، اما اكنون بيش از چهل دقيقه از رفتن رابين مي گذشت و هنوز هيچ خبري از او نبود. از جا برخاست و با حالتي بي حوصله چند بار پياپي طول و عرض سالن را طي كرد و در همان حال در ذهنش به دنبال علتي براي تأخير رابين گشت. مسلماً در اين ساعت شب ترافييك نمي توانست عامل تأخير او باشد. تنها چيزي كه ذهن كيميا را به خودش مشغول مي كرد، آخرين كلمات اريكا بود. حالا به طور قطع مي دانست كه خودش بازنده بازي است كه آن شب اريكا قصد انجام آن را داشت. از پله ها ببالا رفت و براي برداشتن لوازمش در اتاق سوم را گشود. خيلي زود وسايلش را جمع و لباسهايش را عوض كرد و لباسهاي جشن را روي تخت، درست همان جايي كه برداشته بود، پرت كرد. از اتاق خارج شد و در را به شدت به هم كوفت و همانطور كه زير لب غر مي زد به طرف پله ها رفت.
romangram.com | @romangram_com