#الهه_شرقی_پارت_567
بچه ها يك به يك پيش آمدند و ضمن تبريك گفتن تبريك هداياي خود را به كيميا دادند. الين چندين بار كيميا را بوسيد و با خنده گفت:
- يه دفعه به جاي ديويد، يه دفعه به جاي رابين و يه دفعه هم به جاي خودم.
كيميا خنديد و دستهاي پر تحرك الين را ميان دستهاي خود گرفت و از او تشكر كرد.
آخرين كسي كه هديه اش را به كيميا داد رابين بود. بچه ها با ديدن جعبه كادوي بسيار زيبايي كه رابين به كيميا تقديم كرد فرياد كشيدند:
- بازش كن كيميا، بازش كن!
كيميا نگاهي به رابين كرد و چون لبخند رضايت او را ديد با احتياط در جعبه را گشود و درخشندگي سرويس جواهر داخل آن، چشمانش را خيره كرد. جعبه را به سمت بچه ها خم كرد و دوباره هياهوي آنها سالن را پر كرد. رابين با همان دستهاي لرزان گردنبند را از جعبه خارج كرد و آنرا مقابل چشمان كيميا گرفت و كيميا تاريخ تولدش را آن هم به سال شمسي حك شده در پشت گردنبند ديد. رابين قفل زنجير را گشود تا آن را به گردن كيميا بيندازد. كيميا لبخندي زد و سرش را در مقابل رابين خم كرد. درست در لحظه اي كه رابين دستانش را به گردن كيميا نزديك مي كرد، صداي فريادي در سالن پيچيد. اين صدا چنان غافلگير كننده بود كه رابين بي اختيار گردنبند را به زمين انداخت و به سوي منشأ صدا برگشت.
اريكا در فاصله اي نه چندان دوري از آنها ايستاده بود، اين بار با صداي آرامتري گفت:
romangram.com | @romangram_com