#الهه_شرقی_پارت_566

الين از ميان جمع فرياد كشيد:

- زود باش يه آرزو كن.

كيميا باز به رابين نگاه كرد و با انگشت به حرير روي صورتش اشاره كرد. رابين كه متوجه منظور او شده بود، دستش را پيش برد، براي چند لحظه مكث كرد و بعد به آرامي دگمه روبند كيميا را باز كرد. چشمان رابين حالا بي قرارتر از هميشه بود و سوزندگي نگاهش تا مغز استخوان كيميا پيش مي رفت. اما او همچنان مردد بود و روبند هنوز روي صورت كيميا.

فرياد الين كه مي گفت، (( زود باش ديگه رابين))، رابين را از آن حالت خلسه بيرون كشيد و دست لرزانش بي اختيار عقب رفت. باز بچه ها كف زدند و هورا كشيدند. كيميا كاملاً به سوي رابين برگشت، ولي نگاه او متوجه شعله لرزان شمعها بود. بچه ها باز فرياد كشيدند:

- زود باش شمعها رو خاموش كن.

كيميا لحظه اي چشمانش را روي هم گذاشت و بعد شمعها را فوت كرد. بچه ها همه دست زدند و رابين بي آنكه نگاهش كند گفت:

- تبريك مي گم عزيزم.


romangram.com | @romangram_com