#الهه_شرقی_پارت_506
زمان همچنان سپري مي شد و چشمانش در لذت خواب و به تلافي بيداري شب گذشته گرم ميشدند و سكوت داخل ماشين خواب آلودگيش را تشديد مي كرد.
كم كم احساس مي كرد خستگي از عضلاتش بيرون مي رود و نيروي از دست رفته اش را به دست مي آورد و چشمانش ميل به باز شدن دارند. با كف دست چند بار صورتش را ماليد و چشمانش را از هم گشود و بلافاصله صورتش را به سوي صندلي راننده گرداند.
رابين روي صندلي كنارش با چهره اي آرام و صبور و كاملاً خونسرد نشسته بود. پلووري به رنگ آبي تيره به تن داشت كه با رنگ چشمانش هارموني زيبايي ايجاد كرده بود و جذابيتش را بيشتر و بيشتر به رخ مي كشيد. نگاهش كه به صورت كيميا و چشمان گشوده اش افتاد، لبخند مليح و زيبايي زد و گفت:
- صبح بخير خانم، بالاخره بيدار شدي؟
كيميا لحظه اي نگاهش كرد و با به ياد آوردن تلفن ديشبش به جاي هر جواب ديگري لبش را گزيد. رابين لبخند ديگري زد و دوباره گفت:
- هنوزم كه چشمات خسته است. تو ديگه چرا ديشب خوب استراحت نكردي؟
كيميا شانه اي بالا انداخت و رابين گفت:
romangram.com | @romangram_com