#الهه_شرقی_پارت_505

- بيا بريم كيميا، بچه نشو... رابين اون كاري رو مي كنه كه خودش مي خواد. تو هيچ تقصيري نداري.

- كاش اينطور بود الين... خواهش مي كنم تو تنها برو... برو ديگه اينقدر اذيتم نكن.

الين خوب مي دانست كه اصرار بيش از اين بي فايده است. بنابراين شانه هايش را بالا انداخت و گفت:

- خيلي خوب اگه اين طوري راحت تري من مي رم ولي بالاخره چي؟

- حالا تا بعد.

الين بي هيچ حرف ديگري از ورودي دانشكده گذشت و كيميا لحظه اي چند دور شدن او را تماشا كرد و بعد سالانه سالانه به راه افتاد و قصد كرد با اولين ماشين كه جلوي پايش ترمز كرد خود را به اتاق تنهايي هايش برساند. اما ظاهراً راننده هاي پاريسي با او سر ناسازگاري داشتند و ناچارش كردند قدم زنان به سوي سيته حركت كند و با هر قدم، هزاران بار خود را لعن و نفرين كند.

اما بالاخره صداي بوق ماشيني او را به خود آورد. در جا ايستاد و به سوي صدا بازگشت. اتومبيل دقيقاً جلوي پايش با ترمز محكمي متوقف و در جلو باز شد. لحظه اي قصد كرد بي اعتنا از كنار در باز اتومبيل بگذرد. به همين علت با دو گام بلند از در فاصله گرفت اما پاهايش او را به جاي اول بازگرداندند و قبل از آن كه بداند چه مي كند درون صندلي نرم ماشين فرو رفت و راننده در سكوت مطلق به راه افتاد. سرش را به صندلي تكيه داد و چشمانش را روي هم گذاشت. حرارت مطبوع و ملايم بخاري ماشين گونه هاي سردش را نوازش كرد. احساس خلسه خاصي مي كرد. ذهن خسته و ناآرامش به آرامشي عجيب دست يافته بود و تكانهاي نرم ماشين حالتي خوشايند به روحش ميداد.


romangram.com | @romangram_com