#الهه_شرقی_پارت_371

- سيته.

الين در حالي كه مي خنديد با سر تأييد كرد و سوار شد. پس از او كيميا روي صندلي نشست و رابين در را با تعظيم كوتاهي بست و در جاي خود قرار گرفت. وقتي آماده حركت شد پرسيد:

- خانم ها قصد خريد ندارن؟

كيميا و الين سر تكان دادند و رابين به راه افتاد. در طي راه بيمارستان تا خوابگاه رابين حتي يك كلمه هم با آن دو حرف نزد، گويا واقعاً راننده ماشيني بود كه آنها را به مقصد مي رساند. وقتي به خوابگاه رسيدند كيميا و الين هر دو پياده شدند. الين با رابين خداحافظي كرد اما كيميا همچنان ايستاده بود الين رو به كيميا كرد و گفت:

- چي شد نمياي؟

كيميا ساكش را به دست الين سپرد و گفت:

- تو برو من الان ميام.


romangram.com | @romangram_com