#الهه_شرقی_پارت_370
- فكر مي كني پرستار خوبي نباشم؟
- اصلاً اين طور نيست من فقط مي خوام تو به زحمت نيفتي و بري به كارهات برسي.
- اين چه معني داره؟ يعني اين كه تو داري منو از اتاقت بيرون مي كني نه؟
كيميا چند لحظه سكوت كرد و رابين بي آنكه حرفي بزند كاپشنش را از روي صندلي برداشت و از اتاق خارج شد.
كيميا كه به شدت از گفته خود پشيمان شده بود با عصبانيت قاشق را داخل قوطي انداخت و آن را كنار تختش گذاشت و بعد سعي كرد به حالت نشسته درآيد تا بتواند حياط بيمارستان را از پنجره اتاق ببيند. به زحمت بر جاي خود نيم خيز شد و از پنجره به تماشاي حياط نشست. چند لحظه بعد رابين را ديد كه از در خروجي ساختمان بيرون آمد، وارد محوطه شد و بي آنكه به پشت سرش نگاهي بكند با سرعت از محوطه بيمارستان خارج گرديد.
***
به زغم مخالفت شديد كيميا دكتر سه روز تمام او را در بيمارستان نگه داشت پس از آن حكم ترخيص را در حالي صادر كرد كه كيميا فكر مي كرد سه روز را بيهوده در بيمارستان سپري كرده است. در تمام اين مدت رابين هرگز به بيمارستان نيامد. تنها روز سوم وقتي كيميا و الين كارهاي ترخيص را انجم مي دادند با صورت حساب پرداخت شده با امضاي رابين مواجه شدند. كيميا مبلغ صورت حساب را يادداشت كرد و همراه الين از بيمارستان خارج شد. دقيقاً جلوي در بيمارستان بي ام و سياه رنگ رابين انتظارشان را مي كشيد. او به محض ديدن آن دو در عقب ماشين را باز كرد و چون رانندگان تاكسي گفت:
romangram.com | @romangram_com