#الهه_شرقی_پارت_369

رابين با حالتي خاص نگاهش كرد، اخمي كرد و پاسخ داد:

- كلاً ميل نداري يا از دست من نمي گيري؟

كيميا كه از تيز هوشي رابين جا خورده بود دستپاچه گفت:

- نه ميل ندارم. گلوم خشكه نمي تونم بخورم.

رابين دوباره قاشق را پيش آورد و گفت:

- چون گلوت خشكه مي گم بخور. برات خوبه، گلوت رو تازه مي كنه.

كيميا سعي كرد از جاي خود بلند شود و رابين كه حالا تقريباً باا اخلاق او آشنا شده بود سعي نكرد كمكش كند. تنها وقتي او نيم خيز شد بالشش را مرتب كرد. كيميا به بالش تكيه داد و با دست آزادش قاشق را از دست رابين گرفت. رابين دستش را كنار كشيد و گفت:


romangram.com | @romangram_com