#الهه_شرقی_پارت_353

- مايكل همه چيز رو برام گفت... تو نبايد اينجا مياومدي. اينجا جاي تو نيست.

و بعد او را به سوي ماشين پيش راند. در ماشين را كه باز كرد كيميا خود را روي صندلي انداخت. چند لحظه اي طول كشيد تا رابين كنارش نشست. هرگز او را چنين خشمناك نديده بود. زير چشم راستش متورم و شياري از خون از كنار لبش جاري بود. كيميا چند لحظه اي به او نگاه كرد. او نگاه غضب آلودش را به چشمان دختر جوان دوخت و گفت:

- تو مي دوني كجا اومدي؟

كيميا سر تكان داد و رابين با عصبانيت گفت:

- اينجا يه محله بدنامه و من نمي دونم تو اين وقت شب اينجا چيكار مي كني؟

كيميا باز به گريه افتاد. حالت نگاه رابين تغيير محسوسي كررد اما هنوز هم عصباني بود ماشين را روشن كرد و راه افتاد. كيميا به خود جرأت داد و آهسته پرسيد:

- رابين منو كجا مي بري؟


romangram.com | @romangram_com