#الهه_شرقی_پارت_354
رابين به طرفش برگشت در يك لحظه طوري نگاهش كرد كه نه تنها دلش بلكه تمام وجودش لرزيد و بعد آهسته پاسخ داد:
- هر جايي جز آپارتمان خودم.
و اين در حالي بود كه كيميا حالا خوب مي دانست كه هيچ نقطه اي در پاريس براي او امنيت آپارتمان رابين را ندارد.
كيميا همچنان مي لرزيد و الين باز غر زد:
- تو بايد به يه دكتر مراجعه كني. اين طوري كه نمي شه داري از دست مي ري دختر.
كيميا سعي كرد پاسخي بدهد اما نتوانست سرش به شدت درد مي كرد. تبش مسلماً چيزي كمتر از چهل درجه نبود و تمام اندامش با كوفتگي شديدي عذابش مي داد. لحظه اي بعد در باز شد و ديويد وارد اتاق گرديد. كيميا به زحمت چشمانش را گشود و وقتي ديويد را ديد رو به الين كرد و گفت:
- تو... بايد بذاري من برم تو اتاق خودم.
romangram.com | @romangram_com