#الهه_شرقی_پارت_264
- مياي بريم نشونت بدم؟
كيميا چشم غره اي به او رفت و روي صندليش تكان خورد. رابين ناگهان دستپاچه گفت:
- نه صبر كن. ديگه از اين حرفا نمي زنم. بشين نرو.
گرچه كيميا قصد برخاستن نداشت اما چنان وانمود كرد كه قصد نشستن كرده است. چند لحظه بعد ديويد به آرامي چيزي به رابين گفت و او سر تكان داد و بعد به الين اشاره اي كرد. الين نگاهي به كيميا كرد و گفت:
- اگر اشكالي نداره منو ديويد كمي تو هواي آزاد قدم بزنيم.
romangram.com | @romangram_com