#الهه_شرقی_پارت_182

رابين چند لحظه اي نگاه نافذش را به كيميا دوخت و بعد گفت:

- روز بخير دوشيزه خانم.

و با همراهش از كنار او گذشت. و اين در حالي بود كه هميلتون همچنان خيره خيره به كيميا نگاه ميكرد. كيميا با عصبانيت دستش را در هوا تكان داد و گفت:

- تو ديگه چي مي گي؟ برو ديگه... دلم نميخواست با تلفن صاحبت تماس بگيرم. فضولي؟

هميلتون در حالي كه به چشمان كيميا زل زده بود پارسي كرد و بعد به دنبال رابين دويد. كيميا زير لب غريد:

- مثل صاحبش پرروئه.

و بعد خلاف جهت آن دو حركت كرد چند گام كه پيش رفت براي لحظه اي به عقب برگشت و متأسفانه اين دقيقاً همان زماني بود كه رابين هم پشت سرش را نگاه مي كرد. چند لحظه اي از همان فاصله دور نگاهشان به يكديگر خيره ماند بعد رابين فرياد زد:


romangram.com | @romangram_com