#الهه_شرقی_پارت_150

- منم مادر، برات شام آوردم.

- ممنون مادر جون، من ميل ندارم... اصلاً گرسنه نيستم.

- چطور گرسنه نيستي مادر جون؟ تو كه از وقتي اومدي چيزي نخوردي.

- گفتم كه ميل ندارم... مي خوام بخوابم.

- پس لااقل در رو باز كن، اجازه بده چند لحظه ببينمت. تو كه مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده بود.

كيميا به سنگيني از جا بلند شد و با بي ميلي در را باز كرد. مادر سيني غذا در دست وارد شد. سيني را روي ميز تحرير گذاشت و گفت:

- چيه دختر گلم؟ نكنه غذاهاي سنتي ما از چشمت افتاده؟


romangram.com | @romangram_com