#الهه_شرقی_پارت_149
كيميا خنده اي كرد و گفت:
- باشه. گفتم كه ميام. فعلاً باي.
الين دستي تكان داد و با خنده گفت:
- باي.
و كيميا همچنان كه سر تكان مي داد از كنار او رد شد. اما هنوز چند گامي نرفته بود كه صداي گامهاي الين كه به حالت دو پشت سرش مي آمد ناچارش كرد بايستد.
در اتاق زده شد، از آن حالت خواب و بيداري با نارضايتي خارج شد و بي حوصله پرسيد:
- بله؟
romangram.com | @romangram_com