#الهه_شرقی_پارت_151

كيميا لبخند كجي زد و پاسخ داد:

- اين حرفا چيه مامان؟ تو هيچ جاي دنيا غذايي بهتر از دستپخت شما وجود نداره.

مادر نزديكتر آمد و دستي روي موهاي سياه و بلند كيميا كشيد و گفت:

- اگه ميي خواي حرفت رو باور كنم، تا اينجا هستم چند قاشق بخور.

- مامان؟

- ديگه مامان نداره... زود باش.

كيميا پشت ميز نشست و با بي ميلي قاشق در دست گرفت و شروع به بازي با غذا كرد. مادر كه از زير چشم او را مي پاييد، با لحني چون هميشه مهربان گفت:


romangram.com | @romangram_com