#احساس_من_پارت_137

-دلم شور میزنه نکنه یه اتفاقی بیفته ؟!

سامیار: ای بابا تو چرا انقدر بدبینی دختر ؟

- نمی دونم ،ولی می ترسم بعد از دوسال با آرسان رو برو شم، اونم وقتی با زنشه.

- اصلا نگران نباش.

وارد تالار شدیم صدای موزیک به شدت بلند بود . زن و مرد در کنار هم مشغول خوشگذرونی بودن ک

- راستی یه چیزی سامیار

- باز چی شده

-می گم من مطمئنم بابات امشب اینجا پاشم نمیذاره .

خندید :

- تو از کجا فهمیدی بابا نمیاد؟

- با شناختی که من از حاجی پیدا کردم مطمئنم پا تو همچین مراسم هایی نمیذاره.

- آره ،می دونی بابا هیچ وقت تو مهمونی های فامیل من شرکت نمی کنه .

- پس چطور اجازه می ده تو بیای همچین جاهایی؟

- منم نمی اومدم ولی برای عقد آرسان و تینا حاجی گفت برو تا یه وقت فکر نکنن کم آوردی . الانم برای این گذاشته بیام که نامزدمو به همه نشون بدم

- عجبببب!

- خاله و مامان دارن میان حواست باشه .

سارا جون و خواهرش به ما نزدیک شدن . سارا جون منو به خواهرش معرفی کرد . خاله سامیار به اجبار بهم دست داد و یه احوالپرسی ظاهری باهام کرد . سارا جون منو برای تعویض لباس به یکی از اتاق ها برد و وقتی لباسمو دید با خنده گفت:

-باریکلا چه لباسی پوشیدهی !همین کار ها رو کردی انقدر تو دل حاجی جا باز کردی دیگه دختر !

romangram.com | @romangram_com