#احساس_من_پارت_136
سامیار:خیلی خوب حالا شما فعلا بذارید من برم تو اتاقم لباسامو عوض کنم بیام بعد مفصلا درباره این مسئله حرف می زنیم.
سارا: برو مادر ...
سامیار از سالن بیرون رفت و آقای احتشام و سارا خانوم هم توی سکوت زل زده بودن به همدیگه و داشتن با نگاه برای همدیگه خط و نشون می کشیدن . بعد از چند لحظه سکوتو شکستم و گفتم:
-ببخشید من یه خورده سرم گیج میره می تونم برم تو حیاط ؟
سارا :آره عزیزم ،راحت باش .
- پس فعلا با اجازتون .
از روی مبل بلند شدم و از سالن بیرون اومدم . چشمم به پله گوشه خونه افتاد ،کنجکاو شدم بدونم طبقه دوم این قصر چه شکلیه. برای همین آروم از پله ها بالا رفتم. طبقه دوم هم مثل طبقه اول زیبا و پر از مجسمه و تابلو بود. مشغول تماشای تابلو ها شدم که یهو چشمم به در باز یکی از اتاق ها افتاد به آرومی به طرف اتاق حرکت کردم و وقتی رسیدم درو به آرومی باز کردم و وارد اتاق شدم چشمم به گوشه اتاق افتاد، سامیار مشغول خوندن نماز بود .پوزخندی زدم و با خودم گفتم حتما اینم مثل تسبیح دست گرفتنش جلوی باباشه .بعد از چند دقیقه نمازش به اتمام رسید .
- قبول باشه .
به عقب برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد :
- قبول حق.... تو کی اومدی من نفهمیدم؟
- چند دقیقه ای هست اینجام.......می تونم یه سوال بپرسم ؟
- آره ،بپرس راحت باش .
- تو چرا انقدر ریا کاری پسر؟
-منظورتو نمی فهمم ؟
-منظورم اینه که نگه داشتن اون شرکت به این همه ریاکاری نمی ارزه . این نماز خوندتم که حتما مثل تسبیح دست گرفتنته ،مگه نه ؟
- نه اینطوریا هم که فکر می کنی نیست. می دونی من بین یه پدر و مادری بزرگ شدم که اندیشه هاشون زمین تا آسمون با هم فرق داشته و داره . نمی دونستم باید شکل بابا بشم یا مامان. اوایل که یه خورده جوون تر بودم دائم دنبال این بودم بدونم کدومشون درست می گن ولی راستش بعد ها فهمیدم هردوشون اشتباه فکر می کنن. اگه تیپ و قیافم جلوی حاجی از روی اجباره ولی نمازمو با شعف دل می خونم . نماز به من آرامش میده اگه هرچیزیم ریا باشه این نیست. الان هم تو می تونی باور کنی میتونی هم باور نکنی. حالا هم پاشو پاشو تا مامان و بابا دعواشون نشده بریم پیششون .
***
romangram.com | @romangram_com