#احساس_من_پارت_135
- ای بابا حالا واسه چی بحث می کنید، اتفاقی نیفتاده که!
سارا : آره عزیزم، تو راست می گی والا بعد از 34 سال زندگی با این مرد نه من تونستم متقاعدش کنم ،نه اون تونست منو متقاعد کنم. بیا بیا بریم عزیزم تو اتاق لباستو عوض کن.
سارا جون منو برای تعویض لباس برد تو یه اتاق . بعد از اینکه لباسمو دید با خوشحالی گفت:
-از همون اولش می دونستم سلیقه سامیارم حرف نداره .
از اتاق بیرون اومدیم سامیار و پدرش تو سالن روی مبل کنار هم نشسته بودن . من و سارا جون هم درکنارشون نشستیم .
احتشام بزرگ : خب نگفتید چجوری با هم آشنا شدید؟ ببینم خدایی نکرده باهم دوست و رفیق که نبودید ؟
سارا: به فرض هم که دوست بوده باشن ،عیبش چیه ؟
احتشام :سر تا پاش عیبه خانم !
- تو باز شروع کردی ؟
- من یا تو ؟
تا سارا جون خواست چیزی بگه خودمو انداختم وسط و برای اینکه مسئله ختم به خیر بشه گفتم:
-نه بابا دوست چیه ما همکار بودیم !
سامیار: آره غزاله راست می گه، ما همکار بودیم همین .
احتشام بزرگ : اگه فقط همکار بودین پس چرا الان انقدر با هم راحتین و به اسم کوچیک همدیگرو صدا می زنید ؟
سارا: خب بزنن بابا ناسلامتی نامزدن !
احتشام بزرگ : با کدوم صیغه محرمیت نامزد شدن که ما نمی دونیم؟
سارا :ای بابا مرد ،حتما به توافق رسیدن !
احتشام بزرگ: من این چیز ها حالیم نمیشه هرچه سریعتر باید بینتون یه صیغه محرمیت خونده شه.
romangram.com | @romangram_com