#احساس_من_پارت_138


- می گم حاجی نمیان؟

سارا جون با دلخوری گفت :

- نه عزیزم، اون نمیاد یعنی می دونی با هم قرار گذاشتیم من تو مراسم های خانواده اون نرم اونم تو مراسم های فامیل من شرکت نکنه!

-عجبب!

از اتاق که بیرون اومدیم رفتم پیش سامیار که گوشه ی تالار روی صندلی نشسته بود . روی صندلی روبروش نشستم سامیار با دیدن من لبخند زد :

- خوشگل شدی .

- تو هم همینطور .

سامیار نگاهی به کت و شلوارش انداخت:

- سلیقه توئه دیگه!

- هنوز نیومدن ؟

- کیا؟

- آرسان و تینا دیگه!

- من که هنوز ندیدمشون !

سرشو انداخت پایین ،می دونستم حالش زیاد خوب نیست یعنی حق هم داشت. بالاخره اون تینا رو دوست داشته و حالا حتما براش خیلی سخته اونو کنار کسی دیگه ای ببینه . خیلی دوست دارم واکنش آرسانو وقتی می فهمه من نامزد سامیارم ببینم . یعنی اونم مثل سامیار ناراحت می شه. نه ،معلومه که ناراحت نمی شه. اون خودش بهم گفت که دیگه هیچ علاقه ای بهم نداره و ازم متنفره . ترجیح دادم دیگه به آرسان فکر نکنم حواسمو به آهنگی که داشت پخش می شد دادم.

(وقتی تو نیستی تنها می مونم از همه دنیا دست می کشم

جای دوتامون گریه می کنم

جای دوتامون نفس می کشم


romangram.com | @romangram_com