#احساس_اشتباهی_پارت_188
_غیاث و میگی؟
پوزخندی زد و گفت:
_چه زود صمیمی شدی که اسم کوچیکشو میگی.
_جان! خوب هم کارفرمامه هم پسر عمومه
_چی! این پسر عموته؟!
_اوهوم خودمم تازه فهمیدم
آروم لب زد
+نکه خیلی ازش خوشم میاد.
_چیزی گفتی؟
_نه هیچی.
_مرسی خیلی لطف کردی که من و رسوندی حالا هم برو عزیز زیاد تو
ماشین بمونه اذیت میشه.
_باشه میرم فردا یا پس فردا باید بیای خونمو درست کنیا 6 2
_باشه میام.
خم شدم عزیز بوسیدم و پرهام سوار شد دستی تکون دادم و رفت
زنگ در و زدم.
که با صدای غیاث ترسیده از جام پریدم.
چرخیدم سمتش.
دستاشو تو جیبش کرد و گفت:
_دیدم ظهر جیم زدی نگو که با دوست پسرت قرار داشتی نکنه خونه اش
هم رفتی.
_چی داری برا خودت می بافی؟ اونی که تو هر فرصتی خودش و به
دخترا می چسبونه تویی نه من.
بعدش رفته بودم خونه ی خودمون نکنه باید ازت اجازه می گرفتم؟
بهم نزدیک شد بین در و خودش گیر افتادم.
romangram.com | @romangram_com