#دوست_دارم_تو_چی_پارت_169
لبم کشیدم. بلاخره کارا تموم شد نگاهی به ساعت انداختم بیست دقیقه به ۸ شب بود. به
سمت حموم رفتم و یه دوش الکی گرفتم و به سمت کمدم رفتم. و لباس یکسره ای که قرمز
بود با توپ توپای سفید و واسم مستعان خریده بود و پوشیدم آرایشمم رژ قرمز و خط چشم
ساده و موهامم شونه کردم دورم رها گذاشتم. زنگ خونه به صدا در اومد در اتاق و باز
کردم و از تو چشمی مستعان و دیدم درو باز کردم و با نیش باز سلامی گفتم که جوابم و
نداد. لب ورچیدم
-چته؟
مستعان: چقدر بهت میاد.
تندتند پلک زدم و گفتم:
- ای بابا کیسه هارو بده به من.
مستعان: سنگینه خودم میارم.
-وا مگه حامله...
نگاهی به چهره مستعان انداختم و ادامه ندادم.
مستعان: خب ادامش؟
-وقتم و نگیر بزار رو سینک خودتم برو لباستو عوض کن نزدیکن. چشمی گفت و منم
مشغول شستن وسایل شدم
بلاخره اومدن.دستام و خشک کردم و در و باز کردم.
-به به، خوش اومدین. چه گوساله شدی بهار؟
بهار حرصی نگام کرد و گفت:
بهار: برو اونطرف بیایم تو.
رفتم کنارو وارد خونه شدم با تک تکشون سلام و احوالپرسی کردم بایه تفاوت که دخترارو
ب.و.سیدم
کوروش: مستعان کجاست؟
مستعان: اینجام. خوش اومدید.
و بعد اونم مشغول ماچ و ب.و.س شد با دخترا به سمت اشپزخونه رفتیم.
بهار: کجاست این لیوانت؟
به سمت کابینتا رفتم و شیش تا لیوان کشیدم بیرون. و چای ریختم.
romangram.com | @romangram_com