#دوست_دارم_تو_چی_پارت_168
-توام مثل من میدونی که هانیه و بهارو کوروش و ارمین هم و میخوان.
با شیطنت ابروی بالا انداخت و گفت:
مستعان: دوستای تو شاید ولی دوستای من نوچ.
مشتی زدم به بازوشو گفتم:
-نخیر.. پایه ای جورشون کنیم؟
لبخند غمگینی زد و گفت:
-کاش واسه خودمون اینکارو میکردی!
سرش و انداخت پایین و باشصتش گوشه ی چشمش و پاک کرد ناباور از جام بلند شدم. نه!
من نمیخواستم گریه کنه. رفتم کنارش روی زمیننشستم. از جاش بلند شد. هوف..به منوچه
اصلا؟ حقشه. به سمت اشپزخونه رفتم و میزو چیدم و دوتا ظرف و لیوان و قاشق و همه
چی و گذاشتم دوتا کفگیر برنج ریختم و یه ملاقه قرمه سبزی. صندلی عقب کشیده شد.سرم
و اوردم بالا و نگاهی بهش انداختم که لبخند گرمی زد و گفت:
مستعان: چیکار کنیم؟
-فرداشب دعوتشون کن.همینجا تمومش میکنیم.
مستعان: اگه قبول نکنن؟
لبخندی زدم و گفتم:
-قبول میکنن.
سرش و تکون داد و واسه خودش غذا ریخت
مستعان: من میرم وسایل شب و بگیرم.
لبخندی زدم و گفتم:
-مراقب خودت باش.. یه شارژم واسم بفرست نت بخرم.
مستعان اخمی کرد. که لبخند گشادی زدم.
مستعان: نت و چیکار میکنی؟ میخوری؟
-نه بخدا خودش تموم میشه.
مستعان: باشه باشه، واست سی میزنم ولی سرت توگوشی نباشه شام درست کن ضیفه.
خندیدم و "باشه" ای گفتم. تو ذهنم تموم چیزای که میخواستم درست کنم و مرور کردم. اوم
موهیتو..شیرموز ..کیک شکلاتی و بستنی و پیتزا خونگی. با یاداوری پیتزا زبونم و دور
romangram.com | @romangram_com