#دوست_دارم_تو_چی_پارت_170
هانیه: به چهمناسبت دعوتمون کردی؟
-دور هم باشیم و ازاینا. بهار چایی و ببر
بهار چای و برد و من و هانیه موندیم رو به هانیه گفتم:
-میخوام امشب بهارو کوروش و واسه هم جور کنم هرچی من گفتم تو فقط بگو اره موافقم
خب؟
هانیه ذوق زده گفت: اره اره.
لبخند خبیثی زدم و ظرف کیک وبرداشتم و باهم رفتیم کنار بچه ها. مشغول خوردن بودیم و
بچه ها باهم شوخی میکردن و منم نقشم و توی ذهنم مرور میکردم وبا یاداوری قیافه بهارو
هانیه لبخند میزدم.
مستعان: به چی میخندی بگومام بخندیم؟
-مثل ناظمآ نباش.. پاشو کمک کن اینارو بشور تا من و بهار غذارو بیاریم.
بهار: من مهمونم نمیام.
-زر نزن بیا..
بساط و از جلوشون جم کردم و با کمک بهاربه آشپزخونه بردم و مستعانم اومد ظرفارو
بشور بهار خواست بره تو هال که صداش زدم
بهار: وای، چته هدیه؟ بزار بریم دیگه!
-بیا اینجا یه مسئله مهم و میخوام بگم.
کنجکاو اومد سمتم . نگاهی به مستعان انداختم که به ما نگاه میکرد.
-فکر کنم فهمیدی ارمین و هانیه به هم علاقه دارن!
بهار نیشش بازشد و گفت:
بهار: اره چطور؟
-امشب میخوام سر حرفو باز کنم هرچی گفتم تو بگو اره باشه؟
بهار لبخند خبیثی مثل خودم زد و "چشمی " گفت و رفت. به مستعان نگاه کردم و چشمکی
بهش زدم.
-به پسرا گفتی؟
مستعان: اره گفتم.. ولی بفهمن نابودمون میکنن.
خندیدم و شیر ابو باز کردم و تو شستن لیوان کمکش کردم...
romangram.com | @romangram_com