#دوست_دارم_تو_چی_پارت_157

نگام به در اتاق افتاد نیمه باز شد. با ابرو اشاره کردم ساکت باش. اما ادامه داد و بحث و
عوض کرد
پیمان: دوباره میبرمت شهربازی.
بی حوصله گفتم:
-نمیخوام، فقط بزارید بخوابم.
باشه ای گفت و ب.و.سه ای وسط پیشونیم زد و رفت. هوف ،نگاهی به گوشیم انداختم. زود
دستم و تو جیبم کردم و شماره رو دراوردم .لباسم و عوض کردم و چند تا لباسم رو تخت
انداختم و به سمت حموم رفتم و شیر اب و باز کردم و شماره مستعان و گرفتم. نگاهی به
ساعت انداختم ۴:۳۵ بامداد و نشون میداد بعد از دوبوق برداشت و با لحن سردی گفت:
مستعان: بله!
-هدیه ام.
میتونستم لبخندشو تصور کنم.با خوشحالی گفت:
مستعان: قطع کن من زنگ بزنم.
تا اومدم جوابشو بدم قطع کرد. بلافاصله زنگ زد.
-الو!
مستعان: جانه الو، خوبی عزیزم؟ اذیتت که نکردن؟
-نه کاریم نداشتن البته به جز اون سها خانم میخوان ببرنم ترکیه.
مستعان: مگه من مردم؟ جلو در خونتونم به مهرادم ادرس و دادم منتظر باش فردا پیشمونی.
ذوق زده گفتم:
-راست میگی!
تا اومد جواب بده صدای بسته شدن در اتاقم اومد گوشی و قطع کردم و اس زدم که زنگ
نزن و تموم تماس و پیامکارو پاک کردم و گوشی و لای حولم گذاشتم. تقه ای به در زده شد
"بله ای" گفتم که صدای سارا اومد
سارا: این موقع شب رفتی حموم؟
-باید از تو اجازه بگیرم؟
جوابم و نداد و دوباره رفت. از حموم اومدم بیرون و گوشیم و گذاشتم رو میزم و لباسم و
عوص کردم به سمت تخت خواب رفتم و از خستگی زیاد نفهمیدم کی خوابم برد؟

romangram.com | @romangram_com