#دوست_دارم_تو_چی_پارت_155
گرفتم وقتی مطمعن شدم لباس پوشیدنش تموم شد از زیر تخت اومدم بالا .داشت به سمت در
می رفت.
-هدیه.
برگشت و بادیدنم چشماش گشاد شدو ناباور سرتاپام و گذروندلبخندی زدم و گفتم:
-باهاشون مدارا کن من حواسم بهت هست.
پوزخندی زد وگفت:
-تواگه حواست بود یهو ولم نمیکردی و اینجوری خوشتیپ کنی.
هول گفتم:
-باور کن تقصیر مامان بود، اخه امشب عروسی مهراد و مهساس.
باشنیدن اسم مهراد اشک تو چشماش جم شد. یه کاغذ از تو جیبم دراوردم و روش شمارم و
نوشتم و دادم بهش گفتم:
-حدس میزنم فراموش کرده باشی.
شمارم و گرفت و گذاشت تو جیبش.
-نه اونجا لو میریا.
هدیه: بعدا جاشو عوض میکنم.
اهانی گفتم و خواست بره که گفتم:
-بیا یه عکس بگیریم به مهراد نشون بدم.
با حالت زاری گفت:
هدیه: بااین قیافه؟
بدون توجه به حرفش به سمتش رفتم و دستم و دورش حلقه کردم و عکس گرفتم.
هدیه: بده ببینم.
-خوشگل شدی نترس، برو تا شک نکردن.
باشه ای گفت و از اتاق رفت بیرون.نگاهی به عکس انداختم. خیلی خوب شده.لبخندی زدم و
اروم در اتاق و باز کردم نگام به در خروجی افتاد که دیدم هدیه و سپهر باهم دارن میرن.ار
اتاق اومدم بیرون و دنبالشون رفتم سوارماشین سها شدن و رفتم سریع به سمت ماشین رفتم
و روشن کردمش..
"هدیه"
romangram.com | @romangram_com