#دوست_دارم_تو_چی_پارت_154
-دارم میام اونجا.حواست باشع در نره.
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم قطع کردم.
"مستعان"
دنبال سها افتادم. وارد اتاقی شد و درو بست.ناچار پشت ستون خودم و پنهون کردم بعد از
چند دقیقه با پسری که قبلا با هدیه دیده بودمش و اسمش سپهر بود از اتاق اومدن بیرون و
به سمت ستون اومدن زوم ۹ و کردم سمت دیگه ای. بعد از خروجشون از بیمارستان به
سمت همون اتاق رفتم حواسم بود کسی نبینتم. وارد اتاق شدم و درو آروم بستم و به اتاق
نگاهی انداختم. نفس تو سینم حبس شد، وای ای..این، هدیه منه؟ به سمتش رفتم کنارش یه
زن دیگم سرم زده بودن بهش. نزدیکش شدم. دستم و روی صورتش کشیدم تا بفهمم واقعیه
یانه؟ از طرز فکرم لبخندی اومد روی لبم باصدای کفشی که حدس میزدم سها باشه هول
شدم و به زیر تخت سها رفتم.در بازشد.
سها: برو بیدارش کن برشگردونیم خونه.تو ماشینم منتظرم.
سپهر: باشه خانم!
دربسته شد، هوف خداروشکر رفت. نباید بزارم هدیه رو با خودشون ببرن.
سپهر: خانومم؟ پروانه عزیزم؟
ناباور به حرفای پسره گوش دادم. پروانه؟ بلاخره صدای هدیه دراومد.صداش و سعی
میکرد کنترل کنه.
هدیه: پروانه؟ خانومت؟ پست فطرتا! من میخوام برم پیش مامان بابام. پیش پیش )لحن اروم(
مستعان.
دلم واسش ضعف رفت. سعی کردم خندم و جم و جور کنم.
سپهر: گمشو دختره زبون نفهم. تا دیشب اسمشم یادش نبود الان تا شوهرش و از بَ ر ......
هدیه: کجا میخوای ببریم؟
سپهر: فعلا خونتون ولی تا اخر هفته ترکیه.
پوزخند صدا داری زدوگفت:
هدیه: موفق باشی.
سپهر: داری وقتم و میگیری بپوش بیا بیرون.
در اتاق بسته شدو هدیه غرغر کنان شلوارشو دراورد البته من تا زانوش و میدیدم نگاهم و
romangram.com | @romangram_com