#دوست_دارم_تو_چی_پارت_150
دست به سینه شدم و گفتم:
-مگه بچم؟ فقط ازت عصبانیم.
لبخندی زد و گفت:
سپهر: خوشگله من؟
کنترلم وازدست دادم و گفتم:
-خوشگله تو نیستم.
سپهر ناراحت زل زد بهم.کلافه سرم و انداختم پایین و چشمام وبستم. بازم تصویر ار خودم
و چند ادم مبهم.اما الان سپهرو دیدم. کلافه چشمم و باز کردم و به سپهر نگاه کردم. نمیدونم
چی تو صورتم دید کع گفت:
سپهر: ببخش، چرا اشک تو چشات جم شده.
بدون اینکه جوابی بدم اومد ومن و در اغوش کشید. باصدای زنگ موبایلش ازم فاصله
گرفت و گوشیش و در اورد. نگاهی به صفه گوشیش انداختم." سها"؟. نگاه مشکوک بهش
انداختم که گفت:
سپهر: اونجوری نگام نکن رل پیمان، باهم قهرن به من زنگ زد.
دستم و سمت گوشی بردم تا بگیرم که فاصله گرفت و گفت:
سپهر: بیخیال شو من باید برم بیرون ولی بهت قول میدم تو یکی دوشب ببرمت جای خوب
جوابشو ندادم و به سمت حموم رفتم.شیر اب گرم و باز کردم و رفتم زیر دوش. چشمام و
بستم و نشستم روی زمین. زندگی واسم سخت شده، من که یادم نیست ولی قبلا هم اینجوری
زندگی میکردم؟ اگه اینجوری بوده که خاک توسرم.با حس سوزش بلند شدم. اوفف، چه
وضعشه؟ اب سرد و باز کردم و دوش سرسری گرفتم و اومدم بیرون. به سمت کمد لباس
رفتم و تیشرت صورتی و شلوار طوسی پوشیدم وموهام و فرق باز کردم و روی تخت
خوابیدم... هانیه: دمتون گرم کمتر از ۱۸ نمیشم.
بهار: ببند توام از فردا خر میزنیم.
-وای بچه ها اون مراقب نیست؟
مستعان:میخوام به صورت صوری درحد شیش ماه باهم باشیم.
چشمام و باز کردم و ترسیده به اطرافم نگاه کردم. هوف، چقدر خوابیدم که شب شد؟ یاد
خوابم افتادم اون دوتا دختری که اون روز دیدم.عجیب بود چقدر؟ چقدر بی ربط بودن بهم.
romangram.com | @romangram_com