#دوست_دارم_تو_چی_پارت_151
از جام بلندشدم. چهره ی پسری با موهای مشکی و چشم مشکی اومد توی ذهنم. لبخندی زدم
تو خواب ازم خواستگاری کرد؟.. موهام و مرتب کردم و در و اتاق و باز کردم از تو
اشپزخونه صدا میومد. وارد اشپزخونه شدم حرفای بینشون قطع شد. پونه و پیمان بودن،
چقدر دور شدم ازشون؟
پیمان خندون اومد سمتم شاید با پیمان راحت تر از پونه بودم؟
پیمان: سلام ابجی کوچولو خودم، خوب خوابیدی؟
لبخندی بهش زدم و بغلش کردم و از بغلش اومدم بیرون.
-عالی بود. فقط یکم گشنمه.
پونه: پیمان بستنی سنتی خریده تو یخچاله میخوری بیارم؟
نیشم باز شد.
-بیار بدو بدو.
پونه خندید و به سمت اشپزخونه رفت.دست پیمان و کشیدم از اشپزخونه اومدم بیرون و
روی مبل نشستیم.
پیمان: چیشده ابجی گلم؟
اهی کشیدم و گفتم؛
-داداش؟
پیمان بغلم کرد و ب.و.سه ای روی سرم زد.
پیمان: جونه دلم؟
-من حوصلم سررفته.میشه بریم بیرون؟
پیمان: مگه سپهر نمی برتت بیرون؟
با یاداوری سپهر اخمی کردم و گفتم:
-نه ، اصلا دیگه ازش خوشم نمیاد میخوام جدا شم ازش.
از پیمان فاصله گرفتم تا عکس العملشو ببینم برخلاف انتطارم لبخندی زد و گفت:
پیمان: کار خوبی میکنی. برو حاصرشو ببرمت شهربازی ابجی گلی.
هورای گفتم و ازجام بلندشدم.. خداروشکر که پیمان اومد نمیومد دیونه میشدمااا....
"مستعان"
ارمین: لج نکن، عروسی خواهرته، بعدا پشیمون میشیا!
romangram.com | @romangram_com