#دختر_ماه_پارت_197




خودمو از آغوشش کشیدم بیرون و سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم...من قول داده بودم دیگه جلوی کسی ضعیف نباشم....

_چیزی نیس من خوبم...فقط نتونستم قدرتمو کنترل کنم عصبیم کرد...

سامیار:دیوونه واسه یه نیرو اینجوری عصبی شدی..ولش کن دیگه کم کم مسلط میشی بهشون...

_اوهوم..

من و سامیار برگشتیم و منتظر به بقیه زل زدیم که اگه حرفی دارن بگن...چیزی نگفتن و رفتن بیرون..

به ساعت نگاه کردم..یازده و نیم بود و ما کم کم باید میرفتیم....

_سامی باید بریم دیگه...

سامیار:اره ولی اینجور که معلومه اینا امشب قصد زود خوابیدن ندارن پس باید یواشکی بریم...ببین من میرم کوله ام رو برمیدارم میرم بیرون قصر منتظرت میمونم توهم زود بیا...

_باش..

سامیار از اتاق رفت بیرون...کوله ام رو از زیر تخت بیرون آوردم و یه بار دیگه وسایلم رو چک کردم..

نامه رو از جیبم بیرون آوردم و گذاشتم رو تخت....کوله رو دستم گرفت و یه دور اتاق رو از نظر گذروندم...دلم برا اینجا تنگ میشه...شاید دیگه نتونم برگردم اینجا....خواستم از اتاق برم بیرون که چشمم به میز کنار تخت افتاد...انگشتره که از اتاق پدرم برداشته بودم اونجا بود...سریع به طرفش رفتم و برداشتمش انداختم انگشتم....

از اتاق رفتم بیرون و در رو آروم بستم...مطمئنن اگه از راه پله میرفتم همه میدیدنم...رفتم سمت پنجره ته راهرو تا از اونجا بپرم پایین ولی بین راه پشیمون شدم ...باید یه یادگاری از ساشا توو این سفر داشته باشم...

رفتم توو اتاقش...اطرافم رو نگاه کردم چیزه خاصی ندیدم که بردارمش...ناامید خواستم برم بیرون که گردنبندی که رو میز بود نظرم رو جلب کرد...

romangram.com | @romangram_com