#دختر_ماه_پارت_198
گردنبند محبوب ساشا بود..همیشه اونو گردنش میندازه....همونو برداشتم گذاشتم توو جیب کاپشنم و سریع از اتاق بیرون زدم...از پنجره پریدم پایین و نگاه آخرم رو به قصر انداختم و به طرف محل قرارم با سامیار رفتم...
____________________________________
ساشا
نمیدونم چرا امشب اینقدر نگرانم...از سرشب دلم شور میزنه...الانم حس کردم یه لحظه روح از تنم جدا شد...خیلی حس مزخرفی بود...
به بچه ها نگاه کردم که همه ساکت داشتن از اون نوشیدنی آبی رنگ میخوردن....هرشب آرزو بهمون از اون نوشیدنی میداد و برام سئوال بود چرا ما بدون هیچ چون و چرایی اون نوشیدنی رو میخوریم...هروقت میخوام چیزی راجب این موضوع بپرسم،نمیتونم انگار یه چیزی جلوم رو میگیره...کلافه از جام بلند شدم و خواستم برم بالا که آرزو دستم رو کشید...منتظر بهش نگاه کردم که اون لیوان نوشیدنی رو دستم داد و با لحن پر عشوه ای گفت
آرزو:عزیزم نوشیدنیت رو نخوردی..
_میرم توو اتاقم همونجا میخورم..
آرزو:باش برو منم یکم دیگه میام پیشت...
از پله ها بالا رفتم و اون لیوان رو به لبم نزدیک کردم که بخورمش ولی یه حسی از قلبم نذاشت...به لیوان نگاه کردم و خالیش کردم توو گلدون کنارم...آره از امشب این نوشیدنی رو نمیخورم...آرزو از کجا میفهمه خب..
لیوان رو روی میز کنار راه پله گذاشتم و رفتم توو اتاقم و خودمو انداختم رو تخت...
اخه این حس شوم چیه که من امشب گرفتارش شدم...چشمام رو محکم بستم و سعی کردم این فکر دلشوره رو از ذهنم بیرون کنم ولی نشد...
سوین
romangram.com | @romangram_com