#دختر_ماه_پارت_196
ولی به ثانیه نکشید چشمام رو با ترس باز کردم و از جام بلند شدم...نه،نه من همچین کاری به هیچ وجه نمیکنم...با عصبانیت و صدای لرزون گفتم
_دفعه اخرت باشه به من نزدیک میشی
مایک:سوین معذرت میخوام...باور کن نمیخواستم این اتفاق بیفته...
حس عذاب وجدان داشت دیوونم میکرد...قطره اشکی از چشمام چکید که از چشم مایک دور نموند...
مایک:سوین غلط کردم...باور کن دست خودم نبود...
از اون ناراحت نبودم...از دست خودم کفری بودم...
_متاسفم مایک..
بعد این حرفم سریع شروع کردم به دوییدن و به قصر برگشتم...
با حالی داغون به اتاقم رفتم و کلافه رو تخت نشستم....
وای خدایا اگه به خودم نیومده بودم الان چی میشد...
حتی فکر به اینکه کسی غیر ساشا ببوستم دیوونم میکرد.... رفتم جلوی آینه دستمو محکم به آینه کوبیدم که هزار تیکه تبدیل شد...
اونقدری اعصابم داغون بود که کارام دست خودم نبود...دیوونه شده بودم...
هرچی روی میز بود رو پرت کردم زمین...از صدای شکستن ها همه اومدن توو اتاق و وقتی وضعیت اتاق رو دیدن دهنشون از تعجب باز موند...سامیار سریع اومد و منو محکم گرفت توو آغوشش و گفت
سامیار:سوین آروم باش..چته..آروم باش...
romangram.com | @romangram_com