#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_194

-تصادف

-متاسفم...... خدا بیامرزدش

-ممنون

بیخیال ادامه دادن به بحث مسخره بینمون شدم و واسه عوض کردن جو گفتم.

-کی ازدواج کردی؟ کی بچه دار شدی؟

بیخیال گفت

-ازدواج نکردم.

انقدر سریع سرمو بالا اوردم که فکر کنم رگش گرفت.

چشام اندازه توپ بیسبال شده بود.

-نکردی؟ پس اون دختره اون روز تو پارک باهات بود کی بود؟ خیلی شبیهت بود که

با تعجب نگام کرد. بعدم چشماشو ریز کردو گفت.

-خواهر زاده م بود اون.

سرمو به معنی فهمیدن تکون دادم.

-اها

هردومون ساکت شدیم به صدای طبیعت گوش دادیم.

هوا سرد بود و منم فقط یه مانتو تنم بود. لرز گرفته بودم. با احساس سنگینی روی دوشم رومو به عقب برگردوندم.

کاپشنشو رو دوشم انداخته بود.

-ممنون

-یه زمانی تنها وظیفه من گرم کردن تو بود.

از یاد اوریه خاطرات گذشته لبخند ارومی رو لبم نشست

فکری که تو سرم بود نمیدونستم درسته یا نه؟ اصلا پندار قبول میکنه؟

دستمو رو صورتم کشیدم...... وای باورم نمیشه دارم به خاستگاری از یه پسر فکر میکنم.

فکر کنم زده به کله م. احتمالا از اثرات کمبود محبت شدید باشه.

سعی کردم بیخیالش بشمو بهش فکر نکنم واسه عوض کردن جو نه واسه منحرف کردن ذهنم از فکرای مسخره ای که به سرش میزنه گفتم.

-این روزا چیکار میکنی؟

نفس عمیقی کشید.

-بعد از فوت مامان بابام خونه برای من موند یه دفتر کوچیک زدم تو خونه.


romangram.com | @romangram_com