#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_181

-فردا با هم میریم مهدکودک. منم باهات میام.

چیزی نگفت فقط غمگین سرشو پایین انداخت.

ای خدا منو بکش بچه مو ناراحت نکن. اون فقط پنج سالشه هنوز نی نیه.

-انتظار نداری که یه بابا تقلبی ببری مهدکودک؟ این بارو تقلب کردی دفعه بعد چیکار میکنی؟ اخرش یه روز اگه فهمیدن بهشون دروغ گفته بودی ابروت میره. باید راستشو بگی حتی اگه ناراحت کننده باشه. مرگ یه بار شیونم یه بار. هیچوقت دروغ تهش خوب نیست شاید تو اون لحظه بتونه نجاتت بده ولی بالاخره حقیقت فاش میشه و اون موقع هم بخاطر موضوعی که بخاطرش دروغ گفتی و هم بخاطر دروغت ابروت میره ولی راستگویی همون لحظه ست تازه بعدش ارزشت میره بالا. اینکه بابات مرده تقصیر تو نیست بابات ادم خوبی بود و تو باید بهش افتخار کنی........ هم به زنده ش هم به مرده ش حق نداری از نبودنش خجالت بکشی و احساس کمبود بکنی. به جاش باید انقدر قوی باشی که واسه خونه و مادرتم مرد باشی . اینجوری دیگه لازم نیست بچه های مهدتونو از مادرو پدرت بترسونی. اون موقع میگی خودم حقمو ازتون میگیرم و اونام میفهمن که نباید با دم شیر بازی کنن چون تو توانایی اینو داری که روشونو کم کنی و از خودت دفاع کنی.

قطره های اشک اروم اروم از چشماش جاری شدن. خودشو به سمتم پرت کرد.

-اخه مامان اونا همشون مامان باباشونو میارن فقط من نمیتونم.

تموم اجزا صورتم مثل پلاستیک ذوب شده وا رفت.درد زیادیو تو قفسه سینه م حس میکردم.

نباید فعلا احساساتی برخورد کنم باید رو رویه خودم باشم تا حرفمو به کرسی بنشونم و بهش بفهمونم چه بخواد چه نخواد دیگه بابا نداره و نمیشه کاریش کرد.

-همیشه ادمایی رو که زود گریه کردن ضعیف فرض کردم. من خودم جزو اون دسته از ادما بودم که حتی یه نفرم اشکمو ندیده ولی حالا میبینم پسرم تا تقی به توقی میخوره زرتی گریه میکنه.

با گریه نالید

-مامی اخه من کوچولوم.

سرشو از رو شونه م برداشتم تو چشماش نگاه کردم.

-ارتام چه بخوای چه نخوای بابات مرده.

ناخوداگاه صدام رفت بالا. فشار زیادی روم بود حالا یه نفر باید میومد منو اروم میکرد.

-باید یاد بگیری بدون اون زندگی کنی و از خودت دفاع کنی باید یاد بگیری که تو با اون بچه ها فرق داری.

برای اینکه زیاده روی نکرده باشم گفتم.

-همیشه ادم های خاص و بزرگ یا فقیر بودن یا بابا نداشتن.

-دلم واسه بابا تنگ شده.

دیگه نتونستم بیشتر از این جلو خودمو بگیرم و منم باهاش گریه کردم.

دیگه توانشو نداشتم. یکی باید این حرفارو به من میزد.

منم تو زندگیم مشکل داشتم.......... منم نگاه بد یا دلسوزانه مردمو نمیتونستم تحمل کنم............ منم دلم برای شوهرم تنگ شده. من مریضم ولی هیچکس نیست نازمو بکشه.......... هیچکس نیست ازم مراقبت کنه......... ازم پرستاری کنه........... قربون صدقه م بره. همش خودمم...... شب تا صبح میدووم تا پسرم راحت باشه چیزی کم و کسر نداشته باشه.

تو چند تا دفتر نقشه کشی درخواست کار دادم واسه اینکه نگران تموم شدن پول نباشم.

دارم خم میشم........ دارم شکسته میشم زیر بار این همه فشار. من یه زنم یه زن بیستو شش ساله.

چطور میتونم هم مادر باشم هم پدر...........؟

هرچندم که میدووم و تلاش میکنم وقتی به پشت سرم نگاه میکنم میبینم ارتام بازم کمبود داره بازم نتونسته مثل بچه های عادی باشه.

بخدا دیگه نمیکشم.....

ارتام دستاشو رو اشکام کشید و سعی کرد پاکشون کنه.


romangram.com | @romangram_com