#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_180
برادرم ندارم با اون برم اخه.
درک نمیکنم چرا ارتام به نداشتن پدر اعتراف نکرده؟ خب جرم که نکرده باباش فوت شده.
شاید باباش از بابای خیلی از بچه های مهد بهتر و با محبت تر بوده باشه اصلا چرا مرگ پدرشو انکار کرده؟
مهمونم اومد. سعی کردم ازش به نحو احسن پذیرایی کنم........ کلی حرف برام زد از همه چی.
من اما بخاطر اتفاق چند لحظه قبل حوصله حرف زدن نداشتم.
حرف ارتام حسابی تو برجکم زده بود.
از فریور بخاطر کم لطفیم معذرت خواستم و براش گفتم که ذهنم درگیره مشکلیه. اونم مثل همیشه خانمیو در حقم تموم کرد و بهم اطمینان داد که هنوز جزو زن های رسمی نشده و هنوزم میتونم باهاش مثل دوست جونیه دوران مدرسه م رفتار کنم.
وقتی رفت به اتاق دکوریه ارتام رفتم. چون اصلا اونجا نمیخوابید و همش پیش خودم بود.
-ارتام.
رو زمین مشغول نقاشی کشیدن بود.
دست از نقاشی برداشت و اومد روی تخت نشست.
منم رو به روش روی صندلی کوچیک عروسکیش نشستم.
-خب؟
لباشو غنچه کردو داد جلو.
-خب چی؟
-از اول ماجرا رو برام بگو.
-ماجرا چی؟
بهش اخم کردم تا هرچه زودتر بره سر اصل مطلب.
اولاش یکم تته پته کرد ولی اخرشم گفت.
گفت که بچه ها اذیتش کردنو اون گفته که به مامانش میگه اونام گفتن مامانت حریفمون نمیشه و بعد اونم گفته باباش حقشو پس میگیره و اونا گفتن دروغگو تو که بابا نداری. ارتامم سر لج افتاده که باباش حقشو میگیره.
حالا که فکرشو میکنم میبینم این چند وقته چقدر از رفتن به مهد وحشت داشت همش دنبال بهانه بود که نره و من احمق فکر کرده بودم چون صبح زود از خواب بیدارش میکنم بخاطر خوابیدن و تنبلیه که نمیخواد بره.
متاسفم که این چند وقت خوب تو رفتارای بچه م دقت نکرده م تا مشکلشو بفهمم.
اخم رو صورتمو حفظ کرده بودم تا جدیت خودمو نشون بدم و ارتامم حرف شنوی بهتری داشته باشه.
-اخرین بارته که اتفاقات مهدو برام نمیگی و ازم پنهون میکنی.
سرشو تند تند به معنای باشه تکون داد
-هر چی شد. چه مهم باشه چه نباشه برام میگی فهمیدی؟
دوباره حرکتشو تکرار کرد.
romangram.com | @romangram_com