#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_179
-چیشده؟
اخم رو صورتش نشست. لباشو غنچه کرد.
-هیچی
-به مامان نمیگی؟
-مامان میشه نوید عمو فردا بیاد دنبالم تو مهدکودک؟
با تعجب پرسیدم
-چرا؟
دوست نداشتم اون چیزی که به ذهنم اومده راست باشه دلم به درد میومد.
حالا دلیل این همه بی قراری ارتامو میفهمم. حالا دلیل پرخاشگریشو درک میکنم دلیلش بزرگ شدنش نیست دلیلش چیزیه که تو مغز من وول میخوره.
-همینجوری بخدا.
بخدا اخرشو ترس تو چشماش از بیان واقعیت همه چیزو برام روشن کرد.
پس بگو چرا این مدت انقدر گوشه گیر شده. کدوم ادم احمقی با یه پسر بچه کوچولو یتیم در مورد پدر حرف میزنه چرا مردم درک نمیکنن........ ای خدا......... حالا من چه غلطی بکنم.
غم تو چشمام هویدا تر از اون بود که بشه پنهونش کرد.
-مامان بخدا فقط دلم میخواد با نوید عمو برم بیرون همین.
-میدونی چقدر از دروغ بدم میاد؟
سرشو پایین انداختو شرمنده گفت.
-دروغ نیست که..... فقط......فقط ......
یهو سرشو بالا اوردو ادامه داد.
-اصلا نمیخوام عمو بیاد شوخی کردم.
از رو اپن پرید پایینو به سمت در خروجی اشپزخونه رفت.
عینا از دستم در رفت........ ای خدا من چیکار کنم حالا............ فردا رو نوید بره پس فردا رو چیکار کنم؟
مهد که از وضعیت پسر من خبر داره.... اخه چرا منو وارد این بازی میکنن؟
نفس عمیقی کشیدمو سعی کردم فعلا رو مهمونی تمرکز کنم ولی مگه میشه؟!
سرم درد میکنه........ حالا میفهمم وقتی مامان بابام میگفتن سرشون درد میکنه منظورشون چی بود.
سرم بخاطر فشاری که بهش وارد میکنم تا یه راه حل دستم بده درد میکنه. ولی انگار قفل کرده کار نمیکنه.
حالا خوبه بعد یه عمر این یه دفعه رو نیازمند شدیما. اونم همه کارمنداشو فرستاده مرخصی.
دریغ از یه فکر خوب و قابل اجرا.
romangram.com | @romangram_com