#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_169

هفته بعد تولد ارتاممه. متولد ماه دی پسرم. نمیدونم چی براش بخرم. هیچیم ازم نخواسته که واسش در نظر بگیرم.

امروز سه شنبه ست و من تا دوشنبه هفته بعد وقت دارم.

بردمش مهدکودکو از اون طرف راهی باشگاه شدم.

دلم میخواد امروز یه عااالمه قدم بزنم. دوست داشتم برمو برم و توقف نکنم.

یهو تصمیم گرفتم امروزو نرم باشگاه. دلم خواست یه دور بزنم.

چطوره یه سر برم مخفی گاه پندار؟ اونجا واقعا خوبه و خوش میگذره.

همین که این فکر به سرم زد حس عملی کردنش مثل خوره به جونم افتاد.

یه اژانس گرفتمو ادرسو دادم.

-خانوم خارج از شهره اونجا

-میدونم

-خب هزینه ش بیشتره

-باشه خب

مردم چه مسخره شدن. خب معلومه هزینه ش بیشتره یعنی خودم نمیتونم اینو بفهمم؟

رسیدیم پولو حساب کردمو از ماشین پیاده شدم.

تموم خاطرات گذشته م زنده شد. چقدر اینجا خوب بود و بهم خوش گذشت.

به سمت جایی که همیشه با پندار مینشستم رفتم. یعنی بعد منم اینجا میومد.........؟

هم دوست داشتم قدم بزنم و هم کنجکاو بودم اطراف اینجارو ببینم واسه همین راه افتادم تا اینجارو کشف کنم.

شش سال پیش وقتی از همه جا ناامید بودم پندار دستمو گرفت و اورد اینجا. مخفی گاهش وباهام شریک شد.

چه خاطرات نزدیکین ولی چقد دور میان تو تصورم.

تموم محوطه رو گشتم همه جاهاشو دیدم. جای خوشکلی بود. دوسش داشتم و بیشترین دلیلشم بخاطر این بود که پندارم دوستش داشت.

کاش میشد مثل تو رمانا وقتی برمیگشتم ایران پندارو میدیدم که زنش فوت شده بود و ما باهم ازدواج میکردیم.

کاش میشد بالاخره به هم برسیم.

حالا که من خودم پول دارم دیگه مشکل مالی نخواهیم داشت.

دیگه تموم نگرانیای اون موقعم رنگ میباخت و ما میتونستیم با هم خوشبخت بشیم.

کاش میشد.........

وقت رفتنم که رسید رفتم سر جاده و ماشین گرفتم و ادرس بازارو دادم. خوشحالم با پندار برخورد نکردم.

چند روزیه بازار میرم تا چیزی برای ارتامم پیدا کنم ولی نیست که نیست.


romangram.com | @romangram_com