#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_168
نتونستم به تصمیمم مبنی بر قهر کردن ادامه بدم. زودی بغلش کردم.
با گریه گفت
-مامی
-جانه دله مامی
-ببخشید.
لبامو گاز گرفتم......
من شادم من خیلی شادم. حضور ارتام به اندازه کافی شادی بخش هست. نباید ناشکر باشم ارتامم هست یعنی همه دنیا مال منه.
-نبینم گریه کنیا.
نالید
-مامان
چقد امروز گریه کردیم.
-پسرم بزرگ شده. مرد من بزرگ شده. میدونی گریه کنی منم گریه میکنم؟
-گریه نمیکنم توم گریه نکن خب؟
-باشه
دستاشو دور گردنم محکم کردو پاهاشو بین پاهام گذاشت و با هم خوابیدیم.
اگه ارتام نبود خیلی وقت پیشا مرده بودم.
خیلی زودتر از اونچه که فکر میکردم اسباب کشی کردیمو رفتم تو خونه خودمو ارتام.
طبقه بالا خونه پدرم مستاجر بود اونا خالیش کردنو ما رفتیم اونجا. اینجوری خیلی بهتره اینجوری واقعا عالیه.
سعی میکردم زود زود برم خونه پدر شوهرم تا هم از تصمیمشون منصرف نشن هم یه جورایی برای تشکر.
زندگی رو دور تندش بود. اتفاق خاصی نمیفتاد و منم از این سکون راضی بودم.
ارتامو کلاس ژیمناستیک و نقاشی ثبت نام کردم. خودمم دوباره به ورزش رو اوردم.
چون باشگاه صبح ها بود مجبور شدم ارتامو مهد کودک ثبت نام کنم هرچند از تصمیمم خیلیم راضیم.
بهتره تو اجتماع باشه و کمتر به من بچسپه.
ساعت نه باشگاه داشتم تا یازده. ارتام ساعت یک برمیگشت خونه.
اون فاصله زمانی تا اومدن ارتام غذا میپزمو خونه رو مرتب میکنم.
حالا بیشتر از قبل مادرمو میبینم. هرچند قبلا هم بیچاره مجبور میشد یه روز در میون بهم سر بزنه.
هفت ماه از مرگ وحید میگذره.
romangram.com | @romangram_com