#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_167

به صورتش نگاه کردم . چیزی نگفتم و رومو برگردوندم ببینم حرکت بعدی ارتام چیه.

برگشت تو اتاقمونو بالشتشم برداشت.

چه پسر لوسی دارم خدایا. از حرکات تند و عصبیش خنده م گرفته بود یهوو وسط راه برگشت سمتمو با اخم و به انگلیسی گفت.

-چرا میخندی ؟ ها؟

فکر میکرد اونا نمیفهمن خبر نداشت اونا بهتر از ما بلدن.

-هی گریه میکنی نمیگی پسرم کوچولو میترسه.

منم به همون زبون خودش ادامه دادم.

-چه پسر لوسی.

-هیچم لوس نیستم.

اقای شبستری گفت.

-هستی

نگاه متعجب ارتام رو پدربزرگش افتاد. انگار یادش اومد که اونام بلدن و حرفمونو میفمن.

بدون حرف وارد اتاق نوید شدو از همونجا داد زد.

-نوید عمو ؟ بیا باهم بخوابیم

ساعت نه بود نمیدونستم چطور میخواد الان خوابش ببره. بیخیال شدم و بهش اجازه دادم امشبو اونجا باشه.

حوصله موندن تو جمعی که ارتام توش نبود و نداشتم منم شب بخیر گفتمو رفتم تو اتاقم.

چقدر بدون حضور ارتام زندگی سخته. اتاق انگار یخ زده. ارتامم نیست که گرمش کنه.

رو تخت دراز کشیدم. چقدر تخت بزرگ بود.

به هر طرف که میخوابیدم خوابم نمیبرد.

یعنی ارتام خوابیده؟ بهتره برم دنبالش بدون اون واقعا خوابم نمیبره.

یکم دیگه معطل کردم تا از خوابیدنش مطمئن شم که یهوو در باز شد. نور بیرون وارد اتاق شد.

کنجکاو شدم بدونم کیه که اقا فریبرز جلو صورتم رو تخت گذاشته شد. بعدم در بسته شد و نور قطع شد. یعنی ارتام از اقا فریبرز دل کند؟

باورم نمیشد....... اقا فریبرزو وقتی به دنیا اومد براش خریدم و از اون موقع همیشه باهاشه.

فکر کردم که از اتاق بیرون رفته ولی وقتی تخت تکون خورد فهمیدم اشتباه کردم.

یعنی نمیومد دق میکردما.......

رو تخت دراز کشیدو سرمو بغل کرد.

صدای گریه ارومش بلند شد. دلم ریش ریش شده بود.


romangram.com | @romangram_com