#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_166
-جانه دلم
-ارتام خیلی شبیه وحیده.
-درکت میکنم عزیزم منم هرچی به ارتام نگاه میکنم هر دفعه......... با هر نگاه دلم از دوریه بچه م به درد میاد ولی قرار نیست این همه گریه کنم. تو مادری.... میدونی مادر یعنی چی ........ یعنی روی هرچی فرشته رو کم کنی...... یعنی تو هر چیز خوب دنیا تورو مثال بیارن. میدونم سخته میدونم هنوز بچه ای ولی تورو تواناتر از این دیدم......... میدونم که میتونی.
چیزی واسه گفتن نداشتم . ممنون بودم بخاطر حرفاش کلی ارومم کرد.
-یه حساب بانکی برات باز کردم و پول دیه ی وحید سهم خودت سهم بچه ت و سهم منو سروه رو برات ریختم توش. سهم الارث وحیدم توشه. هرکاری دوست داری مختاری باهاش انجام بدی. میدونم اینجا واقعا اذیت میشی مخصوصا با وجود نوید تو خونه. فکری کردم که با بابات درمیون گذاشتم و اونم ازش حمایت کرد. این چند روزم داشتیم برات وسایل خونه میخریدیم. گفتیم بری طبقه بالا خونه پدرت اونجا مستاجر باشی . میدونم دوست نداری سر بار باشی واسه همین گفتم که حتما باید مستاجر باشی و باباتم بالاخره راضی شد.
میدونی؟..... هیچوقت احساس نکردم تو عروسمی همیشه برام همون اسرا کوچولو بودی........ واسه همین اینو پدرانه بهت میگم..........
دستشو روی ریشش کشید و ادامه داد.
-میتونی واسه اینده ت به فکر خودت باشی. خواستی بچه ت میمونه پیش ما خواستیم اختیار تام درموردش داری میتونه با خودت باشه..... تو هنوز جونی ماشالله خوشکلم هستی نمیتونم تو خونه م نگه ت دارم. اسیر که نگرفتم..... توم حق داری به فکر خودت باشی. همه خرج عروسیم با خودم.
گریه م شدت گرفتو خودمو تو بغل پدر شوهرم که نه پدرم انداختم.
نالیدم
-بابا
-جانه دله بابا
چیزی واسه گفتن نداشتم فقط گریه کردم.
-دوست دارم
اونم پا به پام گریه کرد.
-منم دوست دارم دخترم
چقدر سخت بوده گفتن این حرفا براش. بمیرم الهی که انقد اذیت شد. ازش ممنون بودم بخاطر تموم کارایی که برام کرد وبیشتر از همه برای اعتمادی که بهم کرد.
این مدت چقدر خود خواه شدم. فقط به خودم فکر کردم به این فکر نکردم اونام بچه شونو برادرشونو از دست دادن و فقط من داغدار نیستم.
بالاخره اروم شدیمو از هم دل کندیم. حالا حالم خیلی بهتره.
اخر شب ارتام اخمو وناراحت با نوید برگشت خونه.
نوید برده بودش بیرون تا حالو حواش عوض بشه.
-چیشده اخمو؟
جوابمو نداد و به سمت اتاقمون رفت. بعد از چند دقیقه با لباس خواب و اقا فریبرز { خرسی کوچولوش }
برگشت و وارد اتاق نوید شد.
-کجا؟
نوید گفت
-امشبو پیش من بخوابه؟
romangram.com | @romangram_com