#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_158

ارتام بچه کوچولومه و من باید رعایت حالشو بکنم.

از اینکه تونستم گریه کنم واقعا خوشحال بودم. میدونم که بقیه م خیالشون از بابتم راحت شد. بعد از یک ساعت حالم حسابی خوب شدو حالا منم با جمع همراه شده بودم.

-اسرا؟

-بله؟

-ماشالله پسرت خیلی نازه.

سروه خانوم جواب داد.

-به وحیدم رفته.

خب اگه خودمو جاش میذاشتم اصلا بهم بر نمیخورد. وقتی به زن گرفتن ارتام فکر میکنم از حسودی میخوام کله عروسمو بکنم.

حواسم بود که دختر خاله هام ریز ریز میخندیدن.

خاله الهامم که بزرگترین دختر مادربزرگم بود گفت

-اسرا پسرت دستاش درازه اونایی که اینجورین حسابی قد میکشن وقد بلند میشن.

سروه خانوم بازم گفت

-اره وحیدم قدش بلند بود.

نمیدونم عمدی بود یا غیر عمد ولی رسما منو......

سعی کردم حواسمو پرت کنم تا بهش فکر نکنم.

ارتام نسبت به بچه های دیگه واقعا ارومتره و من اینو دوست ندارم....... دوست دارم شیطونی کنه. هم من هم وحید جزو اون دسته بودیم که از دیوار صاف بالا میرفتیم ولی ارتام همش تو بغلم میشینه وساکته.

اخر شب برگشتم خونه فعلیم که خونه پدر شوهرم بود.

صبح از خواب بیدار شدم و ارتامو بردم حمام.

ارتام از منم سفید تر بود لامصب. خوب حمومش دادمو لباس زیادی تنش کردم که یه وقت سردش نشه.

از حمام که اومدیم بیرون بخاطر بخار حمام گونه ش قرمز شده بود.

نوید ارتامو ازم گرفتو بعد از اینکه یه ماچ محکم از لپش گرفت بردش تو اتاق خودش تا موهاشو خشک کنه.

از حضور نوید تو خونه واقعا معذب بودم. اون حالا دیگه برادر شوهرم نیست فقط یه پسر غریبه و عمو بچه م محسوب میشه. کاش زودتر ازدواج کنه اینجوری واقعا از حرف مردم میترسم.

رفتم اشپزخونه تا به سروه جون کمک کنم.

-واسه نهار چی میپزین؟

-چی دوست دارین؟

-اجازه بدین قرمه سبزی درست کنم ارتام دوست داره.

-خودم درست میکنم عزیزم.


romangram.com | @romangram_com