#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_157

سرمو به طرفین به معنی نه تکون دادم.

به اطرافم نگاه کردم اقای شبستری نگام میکرد. بهش نگاه کردم. چشم های اقای شبستری مثل چشم های وحید بود.

محو چشاش بودم......... من دلتنگ این نگاه بودم. چقدر صلابت این مرد منو یاد شوهرم مینداخت.

دستاشو باز کرد که برم سمتش.

ارتامو که تو بغلم نشسته بود رو به کنار روندمو به سمت پدر شوهرم رفتم.

بغلم کرد و من بوی وحیدو دوباره حس کردم.

تازه فهمیدم چقدر دلتنگشم....... تازه فهمیدم چقدر تو درونم اشک ریختم و حتی یه قطره شم از چشام نریخته........

روی موهامو بوسید و قطره های اشک از چشم های من سرازیر شدن.

حواسم بود که یکی از بین جمعیت خواست بیاد که ارومم کنه ولی اقای شبستری دستشو جلوش گرفت که نیاد.

تو این وضعیت واقعا گریه دوای دردمه.

گریه کردنم به اسم گریه بود. من زار میزدم........

درد نبودن تکیه گاه....... از دست دادن دوستت........ همسرت....... پشتیبانت و کسی که صادقانه بهت عشق میورزید درد سختیه.

میون هق هق گریه هام گفتم

-اقای شبستری؟

-جانه دلم؟ جانه دلم دخترم؟

-دلم تنگ شده.

صدای گریه از جمع میومد. انگار صدای مادرم و سروه خانومه.

-گریه کن عزیزم گریه کن.

-ازش بدم میاد.

سکوت تموم جمعو فرا گرفته بود حتی بچه کوچولوهام که زبون هیچکسو نمیفهمیدنو فقط شیطونی میکردن هم ساکت شده بودن.

-نباید منو تنها میذاشت اون حق نداشت بره.

گریه میکردم و گله میکردم. تموم حرف های این مدت تو سینه مو بیرون ریختم.

حرف نزدن چقدر سخته......... یه جور شکنجه ست.

-دلم براش تنگ شده.

با احساس دست کوچیکی که بازومو گرفت سرمو از رو شونه اقای شبستری بلند کردم.

ارتامم داشت گریه میکرد. ارتام همیشه از گریه من میترسید. به محض گریه کردنم اونم گریه سر میداد.

اشکامو پاک کردم. نباید خود خواه باشم.


romangram.com | @romangram_com