#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_156

وقتی میرفتم بحث سر ساپورت و مانتو باز بود ولی الان وضعیت به قدری افتضاحه که منی که زنم از نگاه کردن به هم جنس خودم شرم میکنم.

چیزهایی که من اینجا دیدم هیچوقت تو ایتالیا ندیدم.

دلم به درد اومد از این همه کمبود........... هرچند که بین افراد حاضر ادماییم بودن که باعث بشن نتونم همه رو یه جور خطاب کنم.

خواهر کوچیکم حسابی بزرگ شده بود. به دلیل اختلاف سنی کمش با ارتام زحمت فهموندن مرگ وحید به ارتام گردن اون افتاد.

ارتام وقتی فهمید گریه کرد و من راضی از این عکس العملش خیالم راحت شد که مثل من نشده ولی وقتی بین گریه هاش گفت بخدا مامانو واسه خودم تنها بر نمیدارم بابا برگرد به تو هم میدم دلم تا ته تهش سوخت اتیش گرفتم.

بمیرم برای بچه م که تو این سن کم باباشو از دست داد.

یعنی بزرگتر که شد وحیدو یادش میمونه؟

به صورت بچه م که نگاه میکردم تو دلم ارزو میکردم ای کاش کمی بیشتر شبیه وحید میشد تا من با نگاه کردن به اون دلتنگیم رفع بشه.

سه روز سوگواری تو مسجد تموم شد.

دوستا و اشناهامون از ایتالیا هم برای عرض ارادت اومدن. ازشون ممنون بودم به خصوص از دنیل و خانواده ش که حسابی هوامونو داشتن.

تموم این مدت ارتام تو بغلم بود. حتی یه لحظه هم ازم فاصله نمیگرفت. میتونستم درکش کنم. میترسید ازم فاصله بگیره و به قول بچه کوچولوها منم ترکش کنم.

کاش مرگ وحید زیاد تو روحیه ش اثر نزاره...........

وحیدم رفت خیلی زود شد.......... چرا اینجوری شد.........؟ چرا خانواده م از هم پاشید..........

من هنوز بیست و شش سالمه ولی تو این سن بیوه شدم. منو وحید که خیلی با هم خوب بودیم خدا چرا اونو ازم گرفت. چطور دلش اومد بازم بهم ضربه بزنه.......... بازم ناامیدم کنه.......... بازم ناراحتیمو ببینه..........؟ یعنی بقیه بنده هاشو قد من اذیت میکرد..........؟

دیگه نمیتونستم برگردم ایتالیا. نه خودم میتونستم اونجا تنهایی بدون اینکه یه مرد بالا سرم باشه و ازم حمایت و محافظت کنه بمونم نه خانواده منو وحید این اجازه رو بهم میدادن که تنهایی برگردم اونجا.

یهوو زندگیم افتاد رو هوا........... همه چی بهم ریخت..........

هفتم وحیدو یه روز بعد مسجد انجام دادیم. ولی در اصل چهار روز از خاک کردنش میگذشت.

*****************************

امروز سه شنبه ست. یه ماه و نیم از مرگ شوهرم میگذره. تو خونه پدر شوهرم به سر میبرم. از این وضعیت ناراضیم ولی زبونی واسه مخالفت ندارم.

مادرم کل فامیلو با خانواده شوهرم دعوت کرده خونشون که مثلا حالو هوای منو عوض کنه. از تلاششون ممنون بودم و حتی خودمم ارزو میکردم این کاراشون جواب بده.

تو مهمونی جسما حضور داشتم ولی روحا یه جای دیگه بودم.

هنوز روحم تو ایتالیا تو اون خونه ای که قرار بود وحید برگرده و باهم شام دو نفره بخوریم جا مونده...........

قدرتی برای بازگردوندنش ندارم.

-اسرا......... اسرا؟

با تکون خوردن شونه م حواسم جمع مکانو زمانی شد که جسمم تو اون اسیره. ایلا بود که تکونم میداد.

سوالی نگاش کردم.

-کجایی میگم چای میخوری برات بیارم؟


romangram.com | @romangram_com