#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_148
وحیدی که فقط از قاشق خودش میخورد وحیدی که از لیوان هیچکس بجز لیوان خودش اب نمیخورد حالا قاشق دهنیه ارتاممو میمکه و از لیوانی که ارتام توش تف ریخته میخوره.
چقدر عشق به بچه عشق واقعی وزلالیه.........
بعد از سه ماه از دنیا اومدن ارتام خانوده هامونم برگشتن ایران.
انقدر درگیر زندگی و ارتام بودم که اصلا متوجه نشدم چهار سال چه طور گذشت.
دوسال اول واقعا سخت گذشت.
من تنبل که اگه مامانم سفره رو نمینداخت و صدام نمیکرد از گشنگی میمردم حالا مثل پروانه دور بچه م میچرخم.
قلبم بزرگ شده و دیدم واضحتر.
حالا که به گذشته م نگاه میکنم به این فکر میکنم که ای کاش از اول میبخشیدمو قضیه رو انقدر کش نمیدادم.اگه اون موقع میدونستم در اینده پسری در زندگیه من خواهد بود که قدر اسمانها و زمین و حتی بیشتر دوستش خواهم داشت مطمئنن نه افشینی برام مهم بود نه رفتنش و نه قلبم تا این حد سیاه میشد که به فکر انتقام بیفتم شکستم نمیخوردم و پشت بندش اون اتفاقاتم برام نمیفتاد.
امروز سه شنبه ست وحید زنگ زد گفت برای شام نمیتونه خونه باشه.
منو پسرم که حالا چهار سالشه با هم قیمه و فلفل دلمه ای خوردیم.
ساعت نه شده و اونم وقت خوابشه.
معمولا تا خوابش ببره تو اتاقش میمونم و بعد میرم پیش وحید ولی امشب که وحید دیر میاد جامو کنار تخت ارتام میندازم.
-مامی کام هیر
-ارتام کوردی بگو
-مامی بیا پیشم
-اها تو خونه انگلیسی حرف زدن نداریما.
خودشو مظلوم کرد.
-اوکی.
یهوو دستشو جلو دهنش گذاشت و چشاشو درشت کرد. بعدم دستش جلو دهنش مونده خندید و من دلم برای خنده ش غش و شعف میرفت.
-اوپس
سرمو به چپو راست تکون دادم.
-بخوابیم دیگ
-نه مامی بازی بازی
-نه عزیزم وقت خوابه
-مامی؟
-جانه دله مامی
چقدر حس خوبیه حرف زدن با نی نی کوچولوت. انقدر صادقانه و از ته دل قربون صدقه ش میرم که حتی خودمم به حس خیلی خیلی شدیدم بهش حسودی میکنم.
romangram.com | @romangram_com