#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_147
زندگی با وحید گاه عالی و گاه خوب و گاهی با بگو مگو طی میشد.
با اون خوشبخت بودم. اون واقعا دوستم داشت. حتی وقتایی که با هم دعوا میکردیم اعصابمو خورد میکرد و یا حتی چند روزی باهم قهر بودیم میدیدم که هوامو داره. وقتی اتاق خوابمو به نشانه اعتراض یا قهر بودن عوض میکردم چون جاهای دیگه خونه سردتر از اتاقمون بود سیستم گرمایشی خونه رو زیاد میکرد که سرما نخوردم. حتی بعضی شبا متوجه میشدم میاد پتو اضافه روم میندازه.
وحید عشق که نه ولی حس دوستیه زیادی در من ایجاد کرده بود. اون واقعا دوست خوب و شوهر خوبی بود.
بعد از یک سال از مهاجرتمون من حامله شدم.
مامان بابام و سروه جونو اقای شبستری خیلی اصرار کردن که برگردیم ولی من اما پامو تو یه کفش گذاشته بودم که برنمیگردم. گفتم میخوام بچه مو اینجا به دنیا بیارم تا وقتی بزرگ شد مشکلی برای مهاجرت به هیچ کشوریو نداشته باشه.
بارداریم اصلا تو طرح و نقشه ای که ریخته بودم نبود و یه سوپرایز بزرگ اول از همه برای خودم بود.
تو ایران قرار بود تابستون کنکور کارشناسی بدم ولی اومدم اینجا و نتونستم به جاش کنار وحید کاری رو که اصلا به رشته م ربطی نداشتو انجام میدادم.
مهم نبود......... مهم این بود که یه ذره استقلال مالی داشتم و میتونستم تو اجتماع باشم.
موضوع حاملگیمو بعد از چند روز بی حالی و درد شکم داشتن بدون حتی ذره ای حالت تهوع که حداقل بتونم حدس بزنم پیش دکتر رفتم و اون به ایتالیایی بهمون تبریک گفت فهمیدم.
وحید بدون توجه به دکتر همونجا منو بوسید.
از شورو شوق اون منم به وجد اومده بودم.
وقتی میدیدم که چقدر از این خبر خوشحال شده پیش خودم میگفتم هر سال یه بچه به دنیا میارم تا همیشه خوشحال باشه.
شاید مسخره باشه ولی واقعا خوشحال بودنش برام مهم بود و حاضر بودم برای خندوندش هرکاری بکنم.
وقتی تلاش اونو واسه فراهم کردن یه زندگی ایده ال برای خودم میدیدم بیشتر از قبل دوستش میداشتم.
نمیدونم شاید بقیه مردام اینجورین ولی چون ما تنها بودیم و فقط همو داشتیم این موضوع خیلی معلوم بود.
بعد نه ماه حاملگیه سخت و تنهایی و نشستن تو خونه بالاخره پسرمو به دنیا اوردم.
وقتی تو اتاق به هوش اومدمو وحیدو درحالیکه یه پارچه تو بغلشه دیدم حس میکردم میخوام از خوشحالی بمیرم.
چون زمان دقیق زایمان رو نمیدونستیم یه روز بعد به دنیا اومدن بچه خانواده هامون اومدن ایتالیا.
تجدید دیدار بعد از دوسال واقعا دردناک بود.
من اما بیشتر تو نخ پسرم بودم. دستاش.... موهاش.... چشاش.... دماغش.... همه چیش خواستنی بود.
انقدر عشق نسبت به این موجود کوچولو تو دلم بود که حس میکردم تو قلبم جا نمیشه و هر آن قلبم منفجر میشه.
وقتی به این فکر میکنم که مامان منم منو انقدر دوست داشته از خودم خجالت میکشم که بچه بهتری براش نبودم.
اسم پسرمو ارتام گذاشتم. اول اقای شبستری و بعد بابای خودم تو گوشش اذون گفتن.
این نی نی کوچولو شادیو به تموم خانواده بخشیده بود.
وقتی نویدو میدیدم که چطور با بچه م بازی میکنه و قربون صدقه ش میره فهمیدم اون دو رو داره و من تا حالا این روشو ندیدم. واقعا برام عجیبو جدید بود. این همه احساس از نوید خودمون.
روژانم صادقانه به ارتام عشق میورزه. خواهر کوچیکم خیلی بزرگتر شده و حالا واسه خودش خانومی شده.
ولی امان از وحید......
romangram.com | @romangram_com