#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_149

-خواب نه بازی بازی

-ساعت نه مامان اخه. فردا مهد کودک داری.

دوسال بعد از دنیا اومدن ارتام برگشتم سرکار و اونم فرستادم مهد کودک. خوشم نمیاد بچه م ور دل خودم باشه. باید تو اجتماع باشه تا راه و رسم زندگیو بفهمه.

-مامی مریضم مهدکودک نمیرم.

-عه.....

و به سمتش خیز برداشتمو یه دست حسابی قلقلکش دادم.

اینش به من رفته چون وحید دو ساعتم باهاش ور بری دریغ از یه نیشخند کوچولو.

صدای خنده بلندش تو خونه م پیچیده بود و من از این همه ارامش و خوشبختی خدارو شکر کردم.

-هی هی میبینم که بدون من حسابی دارین خوش میگذرونین.

ارتام از زیر دستم در رفتو به سمت وحید دوید و وسط راه خودشو پرت کرد تا وحید بغلش کنه و بگیرتش.

کیف وحید از دستش افتاد تا بتونه ارتامو بگیره.

-هی وروجک یواشتر.

صدای خنده ارتام انقدر زیبا بود که ناخوداگاه رو لب هردو ما هم لبخند مهمون شده بود.

وحید ارتامو بوسید و بوش کرد......عمیق و غلیظ......

بهشون نگاه کردم.

وحید بزرگ شده بود. انقدر بزرگ و قوی که هم من هم ارتام بهش تکیه کرده بودیم و مطمئن بودیم که این کوه بزرگ فرو نمیریزه.

ارتام موهاش سیاه و مجعد دار بود. موهای منو وحید هردومون اینجوری بود.

چشمای درشت توسی عسلیش اولین چیزی بود که به چشم میومد مثل چشمای مامانش.

دماغش به دماغ وحید رفته بود و لباش تلفیقی از لب منو وحید بود.

شباهتش به من بیشتر از شباهتش به وحید بود و من از این موضوع بیشتر از برنده شدن تو بخت ازمایی چند میلیاردی خوشحال بودم.

-سلام خانومم

بدون اینکه از ارتام خجالت بکشیمو حضورشو به حساب بیاریم بوسه طولانی از هم گرفتیم.

تو ایران این صحنه هارو از بچه ها پنهون میکنن به جاش مراسم دعوا و بگو مگو ها جلو چشم بچه ها برگزار میشه.

اخرای بوسمون ارتام گوشه کت وحیدو کشید و اعتراض گونه گفت.

-بسه دیگه.

خنده م گرفت و عقب کشیدم.

-به تو چه توله. زن خودمه.


romangram.com | @romangram_com