#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_145
-به من تکیه بده یکم استراحت کن تا میرسیم.
همه خانواده واسه بدرقه مون اومدن.
قراره تا چند ساعت دیگه از ایران خارج بشیم. تکیه مو به وحید دادمو به جلو نگاه کردم.
نوید رانندگی میکرد و به سمت کرمانشاه میروند.
یکم از حضورش معذب بودم ولی خب خواب که این حرفا سرش نمیشه.
با تکون خوردن سرم از خواب پریدم.
-رسیدیم عزیزم.
بازم از لفظ و حرف زدن وحید معذب شدم.
هنوز نتونستم با نقش جدیدم کنار بیام.......... هنوزم سرخو سفید میشم.
خب این حرفا قبلا بین منو وحید رد و بدل نمیشد و این چیزا برام خیلی تازگی داشت.
اگه از مراسم خدافظیو گریه و ماچو موچ بگذریم الان دو ساعته که تو هواپیماییمو من واقعا حوصله م سر رفته.
اولین بارمه سوار هواپیما میشم ولی فقط اولاش واسم جذاب بود اگه یه ساعت اول دید زدنو فاکتور بگیریم الان یه ساعت یه منظره تکراری جلومه و واقعا حوصلمو سر برده.
تنها خوبیه هواپیما پذیرایی مجانیشه.
وحیدم که یه ریز خوابیده بود.
یهوو از کوره در رفتمو به بازوش کوبیدم. چون خواب بود تقریبا چهار پنج تا سکته ناقصو زد و با ترس چشاشو باز کرد.
-چیشده.......... چیشد؟
-زهر مارو چیشده دو ساعته خوابیدی. خسته شدم پاشو دیگه.
مثل خون اشاما بهم زل زد.
-تو ادم نمیشی اسرا .خواب بودم دیوونه. نمیگی سکته میزنم.
خودمو مظلوم کردم.
-خب حوصلم سر رفت توم که خیلی وقته خوابیدی.
-خب میخوای چیکار کنم؟
-نمیدونم بهشون بگو از میان بری چیزی برن یا مارو پیاده کنن بقیه راهو با یه چیز دیگه میریم.
همیشه از دیوونه بازی با وحید لذت میبردم.
چند نفری که پشت سرمون نشسته بودن از حرفم ریسه رفته بودن خود وحیدم میخندید.
-دیوونه.
نفس عمیقی کشیدمو دوباره به جلوم نگاه کردم.
romangram.com | @romangram_com