#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_144
انگار بهم یاداوری کرد که همون وحید خودمه و منم هنوز همون اسرام و چیز خاصی عوض نشده.
فردا صبح ساعت یازده از خواب بیدار شدیم.
نمیتونم شب قبلو توصیف کنم ولی تو یک کلام ارامش دهنده بود.
همیشه سعی کردم دیدم نسبت به اطرافم متفاوت با بقیه باشه.
دیشب من از شوهرم عشق و توجه و محبت گرفتم . واین حس ها واسه خانوما یعنی عین خوشبختی.
امیدوارم تا اخر همینجوری بمونیم........ امیدوارم...........
سه روزی که قرار بود بمونیم خیلی زودتر از اونچه که فکرشو میکردم تموم شد. هر ثانیه ای که میگذشت من بیشتر از تصمیمم برای رفتن پشیمون میشدم ولی نمیشد نرم......... واقعا نمیشد.
یه دختر به حمایت خانوادش تا اخر عمر نیاز داره و من دارم خودمو از این حمایت محروم میکنم ولی لازمه.
نمیخوام حتی یک صدم ثانیه هم به پندارو بودن با اون فکر کنم. خب زندگی همیشه پر از خوشی نیست دعوام توش داره ناراحتیم توش داره و من نمیخوام تو اون دوران نزدیک جایی باشم که پندارم هست.
راستشو بخواین یه جورایی دارم از گذشته مم فرار میکنم.
اون همه دوست پسر رنگاورنگ عوض کردن باید یه جایی بهم ضربه بزنه من میرم تا جلو این ضربه رو بگیرم.
این تاوان اون همه تنوع طلبیم بود.
روز اخر مثل بچه کوچولوها از بغل مامانم نمیومدم بیرون.
وحیدم هی میخواست پشیمونم کنه از رفتن هر چند لحظه یه بار میگفت میخوای نریم ؟
ولی جواب من همون بود.
میدونستم وحید از این سفر راضی نیست و فقط بخاطر خواسته من اینکارو میکنه و ازش ممنون بودم.
قرار بود تا چند ساعت دیگه منو اون بشیم همه کسه هم.
نمیدونم از پس این همه مسئولیت میتونم بر بیام یا نه......
ساعت پنج صبح باید کرمانشاه میبودیم.
پروازمون اون ساعت بود.
تو کوردستان و سنندج فرودگاه واسه خارج از کشور نبود و ما مجبور بودیم بریم کرمانشاه.
میدونستم دلم واسه این اب و خاک واسه مردمش واسه فرهنگش واسه همه چیش تنگ میشه...... واسه مامانم بابام و روژان.
همین ...... من دیگه چیزی اینجا ندارم. همه رو میذارم پشت سرمو فقط با یه اسرایه خالی میرم اونور.
با همه دوستام خدافظی کردم. دلم براشون تنگ میشه...... واسه تک تکشون.
-اسرا؟
-جونم؟
دیگه یاد گرفتم به شوهرم بگم جونم چون لایق تر از اونو واسه این کلمه پیدا نکردم.
romangram.com | @romangram_com